تبليغاتX
شیخولک :: گنگ یک لحظه

شیخولک :: گنگ یک لحظه

شش سال عاشقش بودم. بی حتی یک لبخند.

همیشه نگاهی را باور کن که در دوری نگاهت منتظر باشد.

شش سال دیر نیست برای فهمیدن این که نگاهی که باور کردی نگاهی نبود که منتظرت باشه.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 19:33  توسط حمید 

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

سلام
امروز سالگرد اولین باری است که من تو رو حس کردم. خیلی شرمنده ام که در 10 درصد از زندگی ات. و 50 درصد از جوانیت حضور داشتم.  به هر حال این هم قسمت شما شد و هم قسمت ما.
من در طول این مدت گمان  نمیکردم که تو من را ذره ای هم نمیخواهی، اما بعد از این شش سال خیلی سخت به من اثبات کردی. شاید احساس من مانع از پذیرش این حقیقت میشد. اما واقعیت این بود که هر گاه میخواستم تو را فراموش کنم یک حس در داخلم میگفت تو برای او کم گذاشته ای. تو در راه محبت به او کوتاهی کرده ای. خیلی راه ها را نرفته ای و سختی ها را نچشیده ای و چگونه ادعا میکنی که تو صادقانه او را خواسته ای. این امر باعث میشد که من هیچ گاه در محبت کردن به تو سیر نشوم. و تمام امیدم به زندگی را در این ببینم که یک روز تمام آرزوهایم را برای تو برآورده کنم. قصری برایت آماده کنم. آن چه میخواهی به تو بدهم. و هر وقت میدیم جسم ناتوان من چقدر شرمنده خواسته هایم برای تو بود. بیش از پیش از خودم خجالت میکشیدم.و هرگاه با این سخن مواجه میشدم که به ارزش چیزی که برایش تلاش میکنی بیاندیش جز خودم کسی را جلوی تو نمیدیدم. پس چگونه میتوانستم تو را با غرور تغییر دهم. تو در این مسیر ندانسته و نخواسته سخت ترین آزمایش ها را برایم فراهم کردی. دو بار بر گمان هر چند باطلم، ضمینه رسیدن تو به کسان دیگر را فراهم کردم. روزهای قبل از رفتن به سراغ رقیبان و التماس از طرف تو چیزی که تو را آشفته کرد، آنقدر برایم سخت بود که نمیتوانی تصور کنی. یا امتحانات دیگر. که از هیچ کدام راضی به گمان خودم و سربلند به گمان تو بیرون نیامدم .
اما مسلم این است که نمیتوان تمام عمر را صرف رسیدن به یک سراب کرد. نمیتوان تصور کرد که تو چیزی در دل داری که خلافش را بارها میگویی. صداقتاً امکان این نیست که بپندارم در دل تو جایگاهی دارم. بعد از اینهمه اهانت ها و بی احترامی ها و اظهار نفرت ها . اگرچه تو خلاف این ها را هم گفته ای. محبت هایی کرده ای. و چیزهای دیگری گفته ای. تویی که امروز با کمال نفرت از حسین یاد میکنی روز ی هم به او ابراز محبت کرده بودی. حتی به کلام. و چه نیاز به کلام است. هم نفرت را ازچشمان تو میتوان خواند و هم محبت را.
دلیل برداشت های ناصحیح تو از عملکردهای ضعیف من، تهمت ناروای تو در نفس طلبی من. و گمان نادقیق تو در نیت کارهای من دلیلش فقط نفرتی است که به من پیدا کردی. تو مغرور نیستی بلکه ارزش خود را هم نمیدانی. کمتر از آنچه که هستی به خودت بها میدهی. و بیشتر از آن هستی که به آن می اندیشی. تو باهوشی اما تو گاهی به سادگی قضاوت میکنی. با یک مشاهده فکر میکنی به انتهای یک مطلب رسیده ای و آنچه میبینی آنچه است که هست. در حالی که اتفاقات بسیار پیچیده تر از نگاه گذرای ماست.
تو به راحتی من را می رنجانی. چون برایت اهمیتی ندارم. حتماً میگویی چه خنگی هستی. خوب همه ی این بی احترامی ها و اهانت ها را که داری به خودت میکنی که من بارها به تو گفته ام. اما اشتباه تو این است که نمی دانی هزار بار هم نفرت تو برای من هیچ دلیل نیست. برای قلب من دلیل هیچ کدام نیست.
حالا بعد از شش سال میگویم که تو ارزشی بیش از دوست داشتن در این مدت داشتی. اما حقیقت آن است که من نمیتوانم تمام زندگی ام را وقف کسی کنم که گوشه ای از زندگی اش را وقف من نکرد. این دو منافاتی با هم ندارند.
تصور من فوق تصوری است که میتوان از حرف هایت نتیجه گرفت. پس همان تصور خودم را در مقابل تو به کار میبرم و امیدوارم که از صمیم قلب به آنچه میخواهی برسی. چه کسی فکر میکرد من شش سال این حسم را داشته باشم. به گمان تو از نفسم بود. نفسی که شش سال طول کشید!؟
و من به تو میگویم ای گلی که از من متنفری، نفرت در مقابل عشق دست آوردی پوچ و بی مقدار است. تو تخم نفرت کاشتی، همیشه تهدید به نفرت میکردی و من گل عشق میدادم. این خاک از تخم نفرت تو هم بوی مهر بر می آورد.
میدانی چرا نمیخواهی بدانی؟ چون در ندانستن بهتر خودت را توجیه کرده ای. و اینگونه راحت تر در یک پوششی از تظلم تمام کرده ها را نا کرده پنداشته ای. خنده دار نیست. ماموریتی که تو دادی. چیزی که میدانستی. بهانه ای که جور کردی و چقدر در خودت این حقیقت تلخ را به اشتباه به گردن این گوساله قربانی انداخته ای و در بیشه زار تصورات پوچ چرخانده ای که به چنین نفرتی رسیده ای که بعد از یک سال و نیم در سالگرد این روز عزیز وجودت را با نفرت و فراموشی از من پر کرده ای.
تو با من این چنین کردی که جواب سلام بدترین دشمنت را هم میدهی اما جواب سلام من دوست که مدت ها خدمتت کردم را نمیدهی.
از دید تو نجس تر از من هم هست؟! شیطان مجسم تر از من هم هست؟!
در عجبم ازین عدالتت!!
از صمیم قلب امیدوارم که به آنچه میخواهی حقیقتاً برسی. و این را بی پرده و با اخلاص میگویم.
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

خدانگهدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 19:54  توسط حمید 

هر چهره همان قدر زیباست که به تو شبیه تر باشد

عزیز دلم

من گنگ خواب دیده و خلقی تمام کر

عاجز ز گفتنم و خلق از شنیدنش

روزها پی روزها می آید

هر روز نشانی از گذر ایام و از دست دادن روزها را میبینم

و باز هم روزها خواهد گذشت

بی تو بودن سخت است، خیلی سخت

راحت هم نمیشود، بلکه سخت تر میشود

ای کاش دوباره آن لحظه پیش می آمد

که تو خوابیده بودی، جلوی اتوبوس دانشگاه

همه خواب بودند جز من و راننده

همه خسته بودند و آفتاب صبح چقدر نرم و گرم است برای شب بیدارها

و من تمام شب را به همین امید که تو بخوابی

با آن پای شکسته ات

و فقط دزدکی، گاهی نگاه پر از حرصم را به رویت سرازیر کنم

فقط به این امید بیداری را شیرین میدیدم

شیرین من

دیگر نمیفهمی صدای مرا، نمی شنوی افکار مرا، نمی بویی مرا، روح عاشق مرا

فکر میکنم مگر میشود فراموشت کرد.

اگر چه روز زرد من و رفتن تلخت برایم قابل تحمل شده است

اما این از سختی نبودنت ذره ای نمیکاهد.

مثل معلولی شده ام که با نقص عضوش کنار آمده

اما هر چه باشد جای خالی آن همیشه حس میشود

تو بگو

میتوان بدون قلب زندگی کرد؟

این روزها هر که را به همان اندازه که شبیه توست زیبا میبینم

اما چه فایده، ای کاش میشد رویت را دید

چشمانت را با نگاهی بوسید و صدایت را

ذره ذره و لحظه لحظه بو کرد

هوای پس از باران من

چه خام اند کسانی که میگویند بی حاصل است اگر بگویم که دوستت دارم

چرا که من از گفتن همین کلام ساده ی هزار بخشی، هر لحظه عاشق تر میشوم

ای کاشی بودی، ای کاش

نبودنت سخت است

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:19  توسط حمید  | 

ای کاش خسته میشدم

ای کاش خسته میشدم
شاید فرصتی بود که گمان کنی فراموشت کرده ام

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 2:3  توسط حمید  | 

ای پاکی خدا

فاصله کفر و ایمان یک تار موست و من اندازه قدم هایم چندین برابر یک تار موست. چگونه میتوانم ادعا کنم که کافر نیستم.


امروز عهدی با خدای خود بستم که امیدوارم نشکنم.

در سختی و سلامتش همین کافی

که شرطش تو بودی

و خدا معامله گر خوبی است.


مثل تو:

سلام، از نظرت ممنونم. بی خیال. این اتفاقا طبیعیه. قوی باش و ادامه بده. بی خیال ته ماجرا. هر چه بادا باد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 0:20  توسط حمید  | 

قدیم تر ها

    آن قدیمترها

برای دیدن سپیده

کافی بود

آن صبر اندک تا سپیده

حالا

هزار شب روز می شود

دریغ از ظهور سپیده



قبل تر ها برای دیدنت هر چند با دبگری کافی بود تا صبح صبر کنم و تو را می دیدم هنگام عبور از آن خیابان و دانشگاه

حالا باید سال نه سالها برای دیدنت صبر کرد

برای من که همان یک شب هم سخت بود

حالا جهنم است.

مثل تو عزیزم: هیچ اتفاقی نیفتاده. خوشحالم که می بینمت.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23:15  توسط حمید  | 


حديث عشق من و تو

حديث ابر بهاريست

تو از قبيله لبخند

من از قبيله اندوه


فضاي فاصله صد آه،

فضاي فاصله صد کوه،

تو از سپيده و نوري،

من از شقايق گلگون.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 23:26  توسط حمید  | 

no subject

banabar akharin matalebi ke az to daryaft kardam, fahmidam
kari ke dashtam mikardam, dige kheily arzesh nadareh.
khodanegahdar
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 0:18  توسط حمید  | 

خدا دهن آدم رو سرویس میکنه

خدا عجب وجود عجیبیه! غیر قابل تصوره؟ نمیشه حلش کرد؟
خدا تنها کسیه که میتونه به تمام معنا دهن آدم رو سرویس کنه
واقعاً تنهایی غیر قابل انکاره
واقعاً خدا یعنی تنهایی
و خدا غیر قابل انکاره
ای کاش میشد یه جوری از شر خودم خلاص شم. از تو که نمیشه خلاص شد.
شکرت!
دهنم در حال آسفالت شدنه ...
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 23:56  توسط حمید  | 

دی ماه امسال

امروز پنجمین سال آشنایی من با شیخولک است.

میتونستیم الان یک بچه 5 ساله داشته باشیم :)

الان اوضاع خیلی بهتر از پارساله. اگر چه پارسال شیخولک بود و امسال نیست. اما امسال اوضاع بهتره و بهتر هم خواهد شد. امیدوارم که موفق و پیروز باشی هر جا که هستی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 22:11  توسط حمید  |